تبليغاتX
چشم انتظار


پس از ان غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم به اخر تو بیا شروع من باش


شب از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش روجای پای گریه های اخر من

اسمت ببخش به لبهام بی تو خالیه نفس هام
خط بکش رو باور من زیر سایه بونه دستام

خواب سبز رزاقی باش عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش

پس از ان غروب رفتن اولین طلوع من باش
من رسیدم به اخر تو بیا شروع من باش.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 16:45  توسط یونس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند قلبی برای من و قلبی برای انسانی که من می خواهم

اینجوری بهم نگاه نکن

هم خوشکلی هم با نمک ، هم خالی از عیب و کلک

هم جوریم دل می بری ، دیگه خدا نکن وزک

و ختی نگاهم می کنی ، آتیش به جونم می زنی

ایجور بهم نگاه نکن ، عربی میگم ، فدیت لک

هر جور می خندی به خدا ، مردم حیرون می کنی

کرده لبون خندونت ، شیشی دلم ترک ترک

ایطو به تیر مژگونت ، دلم سولاخ سولاخ نکن

لابد اگر من بی میرم ، تو بوشنوفی میگی به درک

اگر بهم کاری نداری ، یی رو که پیدام نمیشه

چرو میری از رو پشت بون ، هی دم رومی کشی سرک

دلم می خواد پر در آرم ، دور قدن پر بوخورم

یعنی به قول شاعرا، توش- م بیشی من شاپرک

همش دلم غنج می زنه ، واسی او حرفوی شیرنت

والو صدات هس واسه من ، شیرین تر از خرموخرک

وختی مییوی خونی خالت ، لباس نو می پوشی که چه ؟

مگر غریبه اونجو هس ؟ نندو من ایطوتوشک

اگر به ییکی غیر من ، نگاه مهربون کنی

الهی که رو دوتوقپت، در بیاری  دوتو سالک

 

شعراز به لهجه مردم شیراز از یداله طارمی

آواشناسی شعر اینجور بهم نگاه نکن

هم جوریم hamjuriyam  همین طور

وزک vazakآرایش

وختی vaxtiوقتی ، هنگاهی

اینجور injur این نحو ( نگاهم نکن )

بهم behem به من

 میگم migamمی گویم

فدیت ولکfadayto – lak  فدایت شوم

هرجو harjoهرکجا

ایطو  itowاین گونه

سولاخ  sulax سوراخ

لابد labodشایسد

بی میرم  bimiramبمیرم

می گی migiمی گویی

یی رو  yey-ruیک روز

پیدام نیشه  peydam- namisheپیدام نمی شود مرا نمی بینی

چرومیریcero-miriچرا می روی

بون bun  بام

دم رو  dame-row مدام

پربوخورم per-doworamدورتو بگردم

ش-م بشی sa:m-bisi)(تو ) شمع به شوی

شاپرک saparak  پروانه

واسی vaseyبرای

هسhasهست

واسه من vase-man برای من

مییوی miyoyمی آئی

نندوnandoنینداز

ئی جور i-jurبه این نحو

ییکی yikiیک نفر

قپت ropet(روی) گونه ات

تو این قسمت یه شعر با  گو یش محلی شیرا واستون گذاشتم امیدوارم که مورد پسند شما قرار بگیرد

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:11  توسط یونس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند قلبی برای من و قلبی برای انسانی که من می خواهم

الهی ببینمت

قسمت نبود گاه و بی گاهی ببینمت

تنها به قدر نیم نگاه ببینمت

هر طور میل توست همان می شود عزیز

شاید خودت دوباره نخواهی ببینمت

و پشت ابرهایی و حتی نخواستی

یک لحظه هم به هیئت ماهی ببینمت

تو قطره می شوی ، به دل خاک می روی

من می شوم کبوتر چاهی ببینمت

امشب خدا کند که تو از کوچه رد شوی

از لای پرده باز ، الهی ببینمت

امشب کنار پنجره مثل همیشه ام

حتی اگر خود تو نخواهی ببینمت

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 10:29  توسط یونس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند قلبی برای من و قلبی برای انسانی که من می خواهم

وایسا دنیا

من دیگه خسته شدم بس که جشمام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه را مهمونه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره ، غصه خوردن واسه چی

واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

وایسا دنیا ، وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

همه حرف خوب می زنند اما کی خوبه این وسط

بدو خوبش به شما ما که رسیدیم به ته خط

قربونت برم خدا ، چقدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم دل با خودت نبندیم

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم

وایسا دنیا ، وایسادنیا من می خوام پیاده شم

این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد

اون بلیت شانس داره بگو قسمت کی شد

همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست

این همه طلسم و ورد جای خودش، دعا کجاست

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم  آماده شم

یایه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایسا دنیا ، وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

                    نمی خوام               در بدر              در بدر         در بدر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:24  توسط یونس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند قلبی برای من و قلبی برای انسانی که من می خواهم

نه نه نه

این قرارمون نبود                 که تو بی خبر بری

من خسته شم که تو                        بی همسفر بری

نه نه نه                              این قرارمون نبود

من رنگ شب بشم                   تو سر سپرده شی

من جون به لب شم                  باور نمی کنم

این تو خود تویی                   این تو که از خودش

بی خود شده ، تویی                        باور نمی کنم

عشق منی هنوز                     گاهی به قلب من

سر می زنی هنوز                  وقتی زندونی تو هوس

مثله پروازه تو قفس                  این رسم همراهی نشد ای هم نفس

وقتی قلبت از من جداست                 برگردونه بی  هم صداست

انگار دستت با دست من نا آشناست                      باور نمی کنم

این تو خود تویی                   این تو که از خودش

بی خود شده ف تویی                       باور نمی کنم

عشق منی هنوز                     گاهی به قلب من

سر می زنی هنوز                          باور نمی کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:40  توسط یونس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند قلبی برای من و قلبی برای انسانی که من می خواهم

خیلی وقته که می خوام از تو یکی ، دل بکنم

رو دلم پا بذارم ، دو رنگیتو جار بزنم

شایدم گفتی که من ساده دلم ، نمی دونم

ولی من زرنگمو و دروغاتو داد می زنم

خیلی وقته که دیگه حرفای تو دروغ شده

با رفیق و نارفیق ، دوروبرت شلوغ شده

دیگه بردی منو از یاد خودت ، خوب می دونم

من می رم از پیش تو ، دیگه با هات نمی مونم

خیلی وقته که دیگه ، تو دل تو جا ندارم

برو از کنار من تا عشقتو جا بذارم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:49  توسط یونس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند قلبی برای من و قلبی برای انسانی که من می خواهم

من آن بیتم که مصراعش بدون قافیه مونده

یه شعر ناتمامی که فقط دیوانه ای خوانده

شدم گفتار آن شاعر که چون شعرش پریشانه

از این مصرعی گفته ، همه عمرش پشیمانه

به همراه دو صد مصرع ، شدیم زندانی دفتر

کسی ما را نمی خواند ، نداریم ما یکی یاور

سراینده به وقت ما ، همیشه گیج و حیران بود

ولی در وقت اشعارش ، مثال تیغ بران بود

کنون در کار ما مانده ، شدیم گفتار بی ارزش

همان گونه که اشعارش ، شدن چون ابر پر بارش

میان صحفه ای در هم ، عجب بیهوده می پویم !

که تا شاید خدا خواهد که یک هم قافیه جویم

هزاران من ، فنا گشتن که اشعاری پدید آید

هزاران دانه می کارن ، که از ناف گلی زاید

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 8:23  توسط یونس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوستش بدارند قلبی برای من و قلبی برای انسانی که من می خواهم
 

© 2006-2007 Clickcon.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  C l i c k c o N